تبليغاتX
تعادل

فردای انتظار

فردا قرار یه زندگی جدید شروع کنم

فردا قرار دوتا بشم

خدایا بهم قدرت بده

خدایا بهم انگیزه بده

خدایا کمکم کن

خدایا خدایا خدایا

!! نوشته شده توسط بهار فرجی | 21:14 | پنجشنبه هفتم آبان 1388 •

روز موعد

وقتی کسی داری که خیلی بهش اعتماد داری حالت خوب

وقتی خوبی کارای عادی رو خوب انجام می دی

وقتی شادی زندگی قشنگ

کاش  همه چیز درست بشه

 

!! نوشته شده توسط بهار فرجی | 12:31 | شنبه بیست و پنجم مهر 1388 •

خوابگاه

امروز دارم درباره خاطرات گذشته مقاله می نویسم

خیلی خنده دار چیزهایی که واسه ما عادی شده

واسه بعضی ها الان یعنی امروز اول مهر قرار شروع بشه

هم حسودیم شد هم دلم به حالشون سوخت

بدم سوخت

طفلی ها نمی دونن دارن چیکار می کنن

!! نوشته شده توسط بهار فرجی | 15:23 | چهارشنبه یکم مهر 1388 •

خبرهای یوز

اینهام خبرهای ماه گذشته امیدوارم خوشتون بیاد

http://isdle.ir/news/index.php?news=1199 رییس محیط زیست گفته گورخرها زیاد شدن

http://isdle.ir/news/index.php?news=1178 اینجام خبر مرگ یوزو طبیعی اعلام می کنه

http://isdle.ir/news/index.php?news=1173 اینم مهم ترین خبر محیط زیستی سال ۸۸

http://isdle.ir/news/index.php?news=1160  اینم خبر بد زیست محیطی درباره خبر مرگ یوز

 

 

!! نوشته شده توسط بهار فرجی | 12:18 | دوشنبه سی ام شهریور 1388 •

امروز را دوباره زندگی کن

امروز را باید دوباره نوشت

در اینجا از این پس فقط خبرهای محیط زیستی می خوانید

اینم داغ ترین

http://isdle.ir/news/index.php?news=1260

 کلیک کنید خودتون می بینید شکارچی های متخلف رو

!! نوشته شده توسط بهار فرجی | 12:10 | دوشنبه سی ام شهریور 1388 •

کزت

دوستی از کزت حرف زد

اما دیگر دردنیا ژانوالژانی زنده نیست که کزت های این دنیا را

نجات دهد تمام کزت های روی زمین محکوم به مرگ اند

در دنیا آدم های تنها زیادند اما شاید کسی مثل کزت ...

کجایی هنوز تو اون اتاق توکمد عکس منو زدی و روسری سرم کردی؟

هنوز شبا پای تلویزیون می خوابی و یواشکی سیگار می کشی؟

هنوز تواتاق دنبال جورابات می گردی؟

جاش تواتاق کنار در ورودیه؟

هنوز پیرانات اتو نداره؟

اتوکنار کمد تو اتاق کنار حموم

بازم دنبال شلوار ورزشی مشکیه هستی

بابا پاره شده ولش کن

کجایی حرم؟ زیارتگاه؟ بیابون؟ کوه؟ لب رودخونه پایین حرم؟

کجا؟؟؟

بهار داره صدات می کنه

 

!! نوشته شده توسط بهار فرجی | 20:16 | شنبه سی و یکم مرداد 1388 •

شاید وقتی دیگر

 

همه می پرسند

چیست در زمزمه مبهم آب ؟

چیست در همهمه ی دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر سپید؟

چیست در خلوت خاموش کبوترها؟

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده ی مبهم جام؟

که تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن می نگری؟

نه به ابر نه به آب نه به برگ

نه به این آبی آرام بلند

نه به این خلوت خاموش کبوترها نمی اندیشم

من به این جمله می اندیشم!

.....

من به تو می اندیشم

ای سراپاهمه خوبی !

تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو به جای همه گل ها تو بخند

اینک این من که به پای تو درافتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

توبگیر !

تو ببند!

تو بخواه !

پاسخ چلچله ها را تو بگو !

تو بمان

با من تنها تو بمان

در دل ساغر هستی تو بجوش !

من ، همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

!! نوشته شده توسط بهار فرجی | 19:16 | شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 •

مرگ دستان گرمت را مي فشارم

می گویند شکست پل پیروزی است

اما قلبی که تکه تکه می شود و شکست می خورد آیا بازهم پل پیروزی است؟

امروز دنیا در احساس به پایان خود رسیده

زندگی و آينده ام در كشور ديگر را به پاي احساس باختم

خدايا روز موعود را برايم نزديك گردان

خدايا آرزويم برآورده كن

مرگ اگر مرد است گو نزد من آي

 تا در آغوشش بگيرم تنگ تنگ

خدايا كمكم كن تا زودتر بميرم

 

!! نوشته شده توسط بهار فرجی | 10:0 | دوشنبه پنجم مرداد 1388 •

اسارت از نوع عشق

نمی دانم چرا

نمی دانم چرا ازدواج اسارت است

نمی دانم چرا با ازدواج زنجیر در دست و پایت می کنند

اینجا نرو

اینجا برو

دیگر طاقت ندارم

من اهل زنجیر و زندانی شدن نیستم

من اهل هیچ قل و زنجیری نیستم

من آزاده ام

آزاده به دنیا آمدم آزاده می میرم

چرا باید برای کار زجر کشید

 

!! نوشته شده توسط بهار فرجی | 13:11 | شنبه بیست و هفتم تیر 1388 •

روز ابری

امروز آقای رفسنجانی خطبه خواند و چه خوب حلالیت طلبید

چه گفت و شنیدیم بماند اما دلم ناگهان سوخت

برای خودم و فرزندان بعد از من

شنیدم بعد از نماز جمعه بازهم هم جنسانم شهید شدند

باز هم شنیدم کشتار شد

شنیدم رادیو ها قطع شد

چیزها شنیدم که دیکته شده بود

دوستی امروز بهم حرفی زد که دیوانه ام کرد

منو پرتاب کرد به گذشته

منو پرتاب کرد به زمانی که سیاسی می نوشتم

می خوابیدم می خواندم می خندیدم به ریش سیاست و سیاست مداران

داداش نظام نگران بود منم سرخورده بشم

داداش من مدتهاست که از سیاست سرخورده ام

داداش مدتهاست که یاد گرفته بودم خفه خون بگیرم

امروز حسین یاد تو کردیم

امروز یاد تو عرشیا ، یاد تو هم شد

امروز یاد فواد، رضا، احسان، مهران، محسن، مجیدو....

و تمنام دوستانم که نمی دانم الان کجایند و چه می کنند

نمی دانم در کدام زندان به سر می برند

به کدام فحش می خندند

نمی دانم اصلا زنده هستند یا نه

حسین می دانم تو خوبی

مهران عزادار است

مجید خبری ازش نیست

مبارکا باشه آقا فواد عروسی ماروهم دعوت کن

امیرحسین شمشادی که بسیار باوقار بود در کلاس حالا مدتهاست که زندان

همدم در و دیوار و میله است.

هزاران بار سعی کردم برگردم تهران و در کنار شما جنگ را شروع کنم

اما دیگر جنگی نیست باید مبارزه را طور دیگر شروع کرد

درحالی که برای یک احوال پرسی کوتاه با عشقم باید هزاران بار با تهران تماس بگیرم

دیگر توانم تاخت شده

منو ببخش امیر از بابت حرفهایم ، کارهایم، درخواستی که مانند آن روز نیمه تمام ماند

قلب درد می کنه

اگه امروز سکته نکنم بعد این همه فشار و غم شانس آورده ام


!! نوشته شده توسط بهار فرجی | 22:8 | جمعه بیست و ششم تیر 1388 •

RSS